#روزانه — Public Fediverse posts
Live and recent posts from across the Fediverse tagged #روزانه, aggregated by home.social.
-
شنبه برای اولین بار به عنوان برگزارکننده در Repair Café که تو شهرمون برگزار میشد شرکت کردم. خیلی تجربهٔ خوبی بود. جدا از این که کلی جاروبرقی و اسباببازی و رادیو #تعمیر کردیم، با یه عالمه آدم تازه هم آشنا شدم و حرف زدم. و فهمیدم که دفعهٔ دیگه ساعت خودمم میتونم بیارم که دوست جدیدم (که بابای همکلاسی سابق فسقل مربوطه از آب دراومد) برام تعمیر کنه.
-
وضعیت فعلی: خسته و کوفته از سر کار آمده، دهن خود را صاف کرده و یه کوکوسیبزمینی خفن پخته، #فسقل_مربوطه نخورده، و الان حالش گرفته.
#روزانه -
دیروز غروب بعد از کار سه نفری رفتیم خونهٔ اوما (مادربزرگ) آلمانی فسقل مربوطه که یه کوچه دورتر از ما زندگی میکنه. تولد ۸۵ سالگیش بود. وقتی ما رفتیم، دخترش و نوهٔ حدود ۲۰ سالهاش، یه خانم همسایه با پسر دبستانیاش، و یه زوج میانسال دوست خانوادگی هم اون جا بودن. ما دو تا از عکسهایی رو که با هم گرفته بودیم روی یه کارت با نوشتهٔ تبریک چاپ کردیم و با یه دسته گل براش بردیم.
چهار جور کیک پخته بود که مثل همیشه عالی بودن. یه ساعتی همون جا نشستیم و حرف زدیم و خاطره تعریف کردیم و برگشتیم.
-
-
چند روز پیش خانوادهٔ آلمانی همسایه، فسقل مربوطه و مامانش رو دعوت کرده بودن به صرف عصرونه و بازی و شام. من تا دیرتر سر کار بودم و وقتی برگشتم، دیدم مال من رو هم محفوظ نگه داشتن 😍😋 خیلی چسبید.
-
این آخر هفته این قدددددر لباس کثیف و نشسته تو خونه داشتیم که تونستم لباسهای «قرمز کمرنگ» و «قرمز پررنگ» رو جدا از هم و در دو سری مختلف بندازم تو ماشین لباسشویی 🤯 🙈
تا امروز چهار دور ماشین روشن کردیم، ولی هنوز هم به اندازهٔ دو سری دیگه لباس کثیف مونده. دیگه متوقفش کردم چون جا نیست لباسهای خیس رو پهن کنیم 😆
البته ماشین لباسشوییمون کوچیکه، ولی بازم رکورد زدیم. مثل ما نباشید.
-
این آخر هفته این قدددددر لباس کثیف و نشسته تو خونه داشتیم که تونستم لباسهای «قرمز کمرنگ» و «قرمز پررنگ» رو جدا از هم و در دو سری مختلف بندازم تو ماشین لباسشویی 🤯 🙈
تا امروز چهار دور ماشین روشن کردیم، ولی هنوز هم به اندازهٔ دو سری دیگه لباس کثیف مونده. دیگه متوقفش کردم چون جا نیست لباسهای خیس رو پهن کنیم 😆
البته ماشین لباسشوییمون کوچیکه، ولی بازم رکورد زدیم. مثل ما نباشید.
-
این آخر هفته این قدددددر لباس کثیف و نشسته تو خونه داشتیم که تونستم لباسهای «قرمز کمرنگ» و «قرمز پررنگ» رو جدا از هم و در دو سری مختلف بندازم تو ماشین لباسشویی 🤯 🙈
تا امروز چهار دور ماشین روشن کردیم، ولی هنوز هم به اندازهٔ دو سری دیگه لباس کثیف مونده. دیگه متوقفش کردم چون جا نیست لباسهای خیس رو پهن کنیم 😆
البته ماشین لباسشوییمون کوچیکه، ولی بازم رکورد زدیم. مثل ما نباشید.
-
این آخر هفته این قدددددر لباس کثیف و نشسته تو خونه داشتیم که تونستم لباسهای «قرمز کمرنگ» و «قرمز پررنگ» رو جدا از هم و در دو سری مختلف بندازم تو ماشین لباسشویی 🤯 🙈
تا امروز چهار دور ماشین روشن کردیم، ولی هنوز هم به اندازهٔ دو سری دیگه لباس کثیف مونده. دیگه متوقفش کردم چون جا نیست لباسهای خیس رو پهن کنیم 😆
البته ماشین لباسشوییمون کوچیکه، ولی بازم رکورد زدیم. مثل ما نباشید.
-
این آخر هفته این قدددددر لباس کثیف و نشسته تو خونه داشتیم که تونستم لباسهای «قرمز کمرنگ» و «قرمز پررنگ» رو جدا از هم و در دو سری مختلف بندازم تو ماشین لباسشویی 🤯 🙈
تا امروز چهار دور ماشین روشن کردیم، ولی هنوز هم به اندازهٔ دو سری دیگه لباس کثیف مونده. دیگه متوقفش کردم چون جا نیست لباسهای خیس رو پهن کنیم 😆
البته ماشین لباسشوییمون کوچیکه، ولی بازم رکورد زدیم. مثل ما نباشید.
-
یادتونه خیلی وقت پیش دربارهٔ تجربهٔ ناموفقام در روغنکاری تاب زمین بازی شهرمون نوشته بودم؟ اینجا:
https://persadon.com/@masoud/112851254385240776
اون نوشته باعث شد سحر @Dawn من رو با روغن جادویی WD40 آشنا کنه و همون جا تصمیم گرفتم یه بطری اضافهاش رو بخرم و توی وسایل همراهم داشته باشم.
فکر کنم پریروز بود که داشتم دیر از کار برمیگشتم که رفتم سوپرمارکت مرکز شهر که نون و چند تا چیز کوچیک دیگه بخرم. از سوپرمارکت که دراومدم، شنیدم که دوباره صدای قیژقیژ شدید همون تاب مربوطه میاد.
👇
-
امر مقدس و حالبههمزن و تقریباً-سالی-یه-بار خالی کردن آشغالهای لزج لولهٔ زیر روشویی رو هم به مناسبت این روز تعطیلِ آفتابی یارو کردم و از کردهٔ خود دلشاد و متهوعام. از اون بخش حالبههمزن قضیه عکس نگرفتم که چیزیتون نشه.
-
امر مقدس و حالبههمزن و تقریباً-سالی-یه-بار خالی کردن آشغالهای لزج لولهٔ زیر روشویی رو هم به مناسبت این روز تعطیلِ آفتابی یارو کردم و از کردهٔ خود دلشاد و متهوعام. از اون بخش حالبههمزن قضیه عکس نگرفتم که چیزیتون نشه.
-
امر مقدس و حالبههمزن و تقریباً-سالی-یه-بار خالی کردن آشغالهای لزج لولهٔ زیر روشویی رو هم به مناسبت این روز تعطیلِ آفتابی یارو کردم و از کردهٔ خود دلشاد و متهوعام. از اون بخش حالبههمزن قضیه عکس نگرفتم که چیزیتون نشه.
-
امر مقدس و حالبههمزن و تقریباً-سالی-یه-بار خالی کردن آشغالهای لزج لولهٔ زیر روشویی رو هم به مناسبت این روز تعطیلِ آفتابی یارو کردم و از کردهٔ خود دلشاد و متهوعام. از اون بخش حالبههمزن قضیه عکس نگرفتم که چیزیتون نشه.
-
-
دوباره عجب روز مفیدی بود. لولاها و زنجیر و چرخدندههای #دوچرخه رو اول تمیز و بعد روغنکاری کردم. بعد لاستیک جلو رو عوض کردم و یه دونه استوکدار گذاشتم که رو یخ و برف لیز نخورم. پارسال خریده بودم ولی وقت نشد نصبش کنم. یه دوری با دوچرخه زدم و دیدم همه چی رواله. الان فقط مونده واقعاً یه روز سوارش بشم و باهاش برم سر کار! دمای صبح این روزها معمولاً صفر تا پنجه و کمی اراده میخواد. باید روی فسقل هم کار کنم که راضی بشه، یا روزی برم که فسقل رو قرار نیست ببرم مهدکودک.
قیمه هم پختم.
-
دیروز #فسقل_مربوطه رو بردم زمین بازی وسط روستا. یه تاب اون جا بود که با صدای خیلی بلند قیژقیژ میکرد و اتصال زنجیرش از بالا شدیداً نیاز به روغنکاری داشت. حتی دیدم یه بابایی داره در برابر اصرار بچهاش میگه «نریم تاببازی چون خیلی صداش اذیت میکنه!» ولی خب همیشه کس دیگهای بود که تاببازی کنه و صداش رو در بیاره.
-
امروز سه روز شده که بارون و توفان و تگرگ اینجا نیومده. اگه فردا هم نیاد، رکورد این تابستون شکسته میشه. این تابستون تا حالا که چهار روز آفتابی پشت سر هم این جا نداشتیم.
-
خیلی کم پیش میاد که در اطرافیانم کسی بهم توهین کنه. راستش آخرین باری که کسی بهم توهین کلامی کرده باشه رو اصلاً یادم نمیاد. تا امروز که سر کار بودم و چنین اتفاقی افتاد. خوشبختانه با توهینکننده هیچ برهمکنش اجباری یا به احتمال زیاد حتی هیچ برهمکنش اتفاقیای هم نخواهم داشت. ولی با این وجود آدم میشنوه و وقتی شنیدی، کاریش نمیشه کرد. مثل تصویر چندشآوری که دیدی و ممکنه هر آن دوباره یادت بیاد.
-
در حال رسوندن #فسقل_مربوطه از مهدکودک به خونه با #دوچرخه.
#روزانه -
#بادمجون کباب کردم، وقت نمیشه #میرزاقاسمی کنمش.
#غذا #روزانه #این_دردا_رو_آدم_به_کی_بگه -
این هم یک عکس از وسیلهٔ نقلیهٔ تابستونیام، #دوچرخه. هوا که کمی گرمتر شده، یه کم که سیل و بارون هم اینجا کمتر بشه، امیدوارم دیگه هر روز با ایشون برم و بیام.
-
حقیر ساعت پنج و نیم صبح با صدای ملکوتی #فسقل_مربوطه از خواب بیدار شده و دیگه هم خوابش نبرده و امروز هم قراره تا دیروقت سر #کار باشه.
باید بالش پتو ببرم سر کار که ظهری یه چرت #روزانه بزنم فک کنم.
-
به مرحلهای رسیدیم که همسایهٔ آلمانی بهمون پیغام میده که بچهاشون رو در شرایط اضطراری (که یکیشون تو ترافیک گیر کرده) براشون نگه داریم. خدایا شکرت! 😄
البته این که بچهشون دوست جونجونی #فسقل_مربوطه هست هم بیتأثیر نیست ☺
-
دیشب ببعی اولش یه کم با دو تا موشیها و اِلسا درس کار کرد، بعد براشون سازدهنی زد، بعد لالایی خوند تا بالاخره همه خوابیدن.
#روزانه های #فسقل_مربوطه -
ولی انصافاً مقداری که همین امروز تا ظهر دور از هیاهوی جلسهها و تماس همکارها کد مفید زدم، چند هفته بود که نزده بودم.
-
تا حالا برنجی دیدین که همزمان هم شفته باشه و هم خام؟
من در #کدوپلو ی امشب به این مهم نائل شدم. 🙈
جلوی زن و بچه روم به دیواره!
-
وقتی از #فسقل_مربوطه پرسیدم تو مهدونک با بچههای دیگه به چه زبونی حرف میزنه، در حالی که اصرار داشت به #آلمانی جوابمو بده، انگار یه چیزی یادش نمیاومد. بعد از کلی مکث و مِنمِن، آروم ازم پرسید: بابا، «آلمانی» به آلمانی چی میشه؟
-
پس امروز ظاهراً #کار تعطیله. فقط نمیدونم حکم شرعیاش چیه: از مرخصیهام کم میشه یا نمیشه؟
-
من #روزانه باید یه خط مترو و یه خط #قطار بگیرم تا برسم سر کار. متروی امروزم وسط راه خراب شد و تو یکی از ایستگاهها گیر کرد.
من هم امروز یه دورهٔ آموزشی از طرف شرکت دارم که فکر کنم خیلی هم گرون باشه (البته من که پولش رو ندادم ولی وقتی پولش زیاده حساسیت مدیریت برای این که سر وقت حاضر باشم بالاست!) و شدیداً نگران بودم که سر وقت بهش نرسم. و با تأخیری که مترو داشت، مطمئن بودم که نمیرسم.
-
-
همین الان آقایی که کنارم تو #قطار نشسته، از مأمور کنترل بلیط (که بلیط ایشون رو گذاشت توی دستگاه و چک کرد) خواست که سیاست محرمانگی (privacy policy) و شرایط دقیق کار با دادههای کارتش رو (terms of use) بهش بگه.
مأمور بلیط قطار هم خیلی دقیق بهش توضیح داد که چه اتفاقی با دادههای ایشون میافته، و من تو هوا تصور کردم که یک چک باکس ظاهر شد و آقای مسافر روی علامت «میپذیرم» (I agree) کلیک کرد و همه چی به خیر و خوشی گذشت.
به همین سوی چراغ قسم که الان این اتفاق افتاد.
-
پس شاید این آدمایی که صبحها تو #قطار میبینم که مثل برج زهرمار به زمین و زمان اخم کردن، فقط مشکلشون اینه که هنوز صبحونه نخوردن 🤔
گشنمممممممه!
-
انتظار به سر رسید و پیچگشتیهایی که تازه خریدم به دردم خورد. برای اولین بار سر کار مجبور نبودم قبل از تست کد تازهام و برای باز کردن بدنهٔ دستگاه، نیم ساعت تو کشوهای مردم دنبال پیچگشتی بگردم!
پول ابزار کارم رو از جیب خودم دادم و با این وجود از کردهٔ خود دلشادم.
-
لامپها رو که چند روز پیش قبل از این که کامیون بیاد وصل کرده بودم. تخت رو هم که امروز بستم. به همین مناسبت، و با علم به هشتاد و سه تا کارتن و کیسه که وسط هال و اتاقخواب پهنه، همین جا ختم #اسبابکشی رو اعلام میکنم. هورا :)
-
-
-
روز هومآفیس بود امروز مثلاً. به خاطر نوبت دکتری که خیلی نزدیک شرکته اومدم تو شهر. کارم که تموم شد گفتم برم یک ساعت آخر روز رو از شرکت با صندلی راحتتر و نمایشگر بزرگ کار کنم.
یه جوری با سؤالهای فنی همکارها و درخواستهای باگفیکس پای دستگاه پاگیر شدم که انگار همهشون از یک ماه پیش خبر داشتن که من امروز یک ساعت این جام و فقط خودم نمیدونستم 😂
-
امروز ساعتهایی رو که رییس (فسقل مربوطه) خواب بود و میشد نفسی کشید، به کارهای جاری پروژهٔ الگوهای #فارسی برای #لیبرهآفیس @PersianTemplates رسیدم. عرفان @erfanekm دستت درد نکنه به خاطر کمکی که میکنی! زودی باهات تماس میگیرم.
-
حال امشب ما رو استاد با تقریب خوبی توصیف کردهاند؛ البته شجریان رو نمیگم، استاد شبپره منظورمه:
شدم اسیر دختری که حرف حالیش نمیشه!
هر چی بهش میگم بخور، نه میگه نمیشه!
نمیدونم که آخر قصهٔ ما چی میشه؟
میترسم خوابش ببره، شامشو نخوره همیشه...