#خاطره — Public Fediverse posts
Live and recent posts from across the Fediverse tagged #خاطره, aggregated by home.social.
-
دیروز یه قوطی تو جاکفشی پیدا کردم، روش نوشته بود ضد عرقو محافظ پوستو اینا...
منم یکم ریختم تو کفشام و رفتم مدرسه...
زنگ دوم که شد پام شروع کرد بسوزه، دیگه به زنگ چهارم که زیست بود رسیدیم داشتم آتیش میگرفتم...
خونه که رسیدم و کفشمو در آوردم دیدم رنگ جورابم رفته و کفی کفشم به خاک رفته(با کلمه مناسب جایگزین کنید(
از مامانم پرسیدم این قوطیه چیه؟ گفت حشره کشه توش:///
امان از دست این ایرانیا، یه بار نمیشه تو یه قوطی همون چیزی که روش نوشته شده باشه:) -
معلم فیزیکمون یکم پیره، سر همین هر جلسه داستان داریم...
امروز یکی از بچهها گفت آقای *** دهه هشتادیه، سال۱۲۸۶ به دنیا اومده😂 -
اندر مصائب #ویرایش
چند سال پیش خاطرات دختر جوانی را که سخت مریض بوده و سلامتیاش را دوباره به دست آوده بود برای #ویرایش دستم دادند.
نثر و قلمش در حدی نافصیح بود که گاهی اصلاً نمیتوانستم آنچه را که در ذهنش میگذشته بفهمم.
از ناشر شمارهٔ نویسنده (دختر جوان) را خواستم تا از خودش بپرسم منظورش چی بوده.
بلافاصله گفت تازه ازدواج کرده و شوهر دارد!از ادامهٔ ویرایش کتاب انصراف دادم و گفتم کتاب ایشان به ویرایش نیاز ندارد...!
-
جایزهای که کلاس اول دبستان، تا جایی که یادمه و از نوشتهٔ روی کتاب هم برمیاد بی هیچ مناسبت خاصی، از معلممون گرفتم.
خانم همدوئی هر کجا هست سلامت باشه 😀
-
CW: نوستالژی کامپیوتر (متن طولانی)
#فلش_بک #خاطره #نوستالژی
یادمه اولین کامپیوتری که خریدیم، کیسی شبیه به این عکس داشت. روش #ویندوز ۹۸ پارسا ۹۹ نصب بود. :win3: البته مثل همیشه و طبق روال ثابت خونه ما، #کامپیوتر مال برادر بزرگتر بود و هروقت که بزرگوار دیگه به مرحله سرگیجه می رسید، نوبت ما بود که باید از وقت باقی مونده نهایت استفاده رو می کردیم. برخلاف برادر بزرگم حامد، که عمده فعالیتش به نوشتن متن های عاشقانه و لوس برای دوست دختر نداشتهی خیالیش توی برنامه وُرد محدود می شد، من و برادر دیگم محمد به معنای واقعی کلمه دمار از روزگار اون سیستم بخت برگشته در می آوردیم. :win3_control_panel: هر برنامه ای که روی سیستم بود رو اجرا می کردیم که بفهمیم کارش چیه. ویندوز ۹۸ هم که برای خراب شدن منتظر یه تلنگر بود. اما مشکلات از زمانی شروع شد که برنامه های توی استارت منو و دسکتاپ همه باز شد، دیده شد، خیلی پسندیده شد و ما برای کرم ریختن رفتیم سراغ دایرکتوری ویندوز و هر فایل اجرایی ای که می دیدیم اجرا می کردیم. :win3_progman: البته همونطور که گفتم خود ویندوز ۹۸ اونقدر مزخرف بود که بخاطر خراب شدنش خطری متوجه ما نشه...
اون موقع خونهی ما در محله بلوردی شیراز بالا ترین نقطه توی کوچه سوم خرداد بود. یعنی چند تا کوچه با خوابگاه دانشگاه ارم فاصله داشتیم. بالای کوه! هربار که سیستم مورد عنایت ما قرار می گرفت، باید کیس رو برمی داشتیم و به نزدیکترین خدمات کامپیوتری می بردیم و ویندوز نصب می کردیم. از اونجایی که در کل خاندان پدری و مادری ما نه کسی کامپیوتر داشت و نه کسی دانشی ازش داشت، مدتی زمان برد تا از خدمات کامپیوتری بی نیاز شیم. بالاخره حامد یاد گرفت ویندوز نصب کنه و تبدیل شد به حلال مشکلات ویندوزی خانواده و دوستان. :win3_setup:
نمی دونم علتش چی بود؟ ولی حامد مثل #مایکروسافت سیاست #انحصار رو در پیش گرفته بود و چیزی به ما یاد نمی داد. ولی ما هم بی کار ننشسته بودیم و بواسطه ماجراجویی هایی که با سیستم داشتیم، کلی چیز بلد بودیم که حامد روحشم خبر نداشت. انگار حامد #کرنل #لینوکس رو داشت و ما سیستم عامل #گنو رو که فقط به یک کرنل احتیاج داشت. شیفت مدرسه من و محمد مخالف با شیفت حامد بود. حامد برای اینکه ما در غیابش از سیستم استفاده نکنیم، روی بایوس رمز گذاشته بود. اما من باگش رو از یکی از همکلاسی هام یاد گرفته بودم. پسورد بایوس مادربورد های قدیمی، با وارد کردن کاراکتر * بجای رمز اصلی پاس می شد. به این ترتیب ما آزاد بودیم بدون نظارت استصوابی حامد، هر کاری که دوست داشتیم انجام بدیم. یکی از همون روز ها من و محمد ویندوز رو فرستادیم هوا و از ترس اینکه بعد از برگشتن حامد کتک بخوریم و برای مدت مدیدی از سیستم محروم بشیم، با چیز های جسته و گریخته ای که موقع نصب ویندوز توسط حامد دزدکی دیده بودیم، شروع کردیم به ویندوز نصب کردن. :win3_cdrom:
چندین بار ویندوز رو نصب کردیم و خراب بود تا اینکه با آزمون و خطا، بالاخره موفق شدیم یه ویندوز درست رو با درایور ها و سایر برنامه ها نصب کنیم و نصب ویندوز رو هم یاد گرفتیم...
یادش بخیر!
:win3_shut_down: -
بهم گفت اشکال نداره! اینا همهاش #خاطره میشه. گفتم میشه خاطره نشی؟