home.social

#مادر — Public Fediverse posts

Live and recent posts from across the Fediverse tagged #مادر, aggregated by home.social.

fetched live
  1. همسایهٔ مقابلم زن تقریباً جوانی است که از همسرش جدا شده و با اینکه آرتروز گردن دارد، تا تاریک شدن هوا بیرون از خانه کار می‌کند.
    پسر نوجوانی هم دارد. گاهی صدای مشاجرهٔ این دو را می‌شنوم و دیشب هم.

    بعد از ساعت‌ها از کار برگشته بود. ظرف‌های هنوز نشستهٔ غذا را که دید کلافه و عصبانی شد. پسرک اما فکر می‌کرد مادرش حق ندارد خستگی و عصبانیتی را که از سر کار آورده است، سر او خالی کند.
    درک نمی‌کند که گاهی یک ظرف نشسته فقط یک ظرف نشسته نیست؛ آخرین قطره‌ای است که در کاسهٔ لبریز از خستگیِ این مادر می‌چکد.
    اما از کجا باید بداند؟ هنوز آن‌قدر زندگی نکرده که بفهمد.
    او فقط لحظهٔ خشم مادر را می‌دید. نمی‌فهمید آنچه برای او فقط یک ظرف نشسته است، برای مادرش به این معناست که حتی در خانه هم قرار نیست کسی اندکی از بار روز را از دوشش بردارد.

    #مادر

  2. کارت جدیدم را که از بانک گرفتم، رمز اولش را گذاشتم سالی که مادر و پدرم را از دست دادم.
    هر بار که خرید می‌کنم و فروشنده رمز را می‌پرسد، به‌جای گفتن یک رمز چهار رقمی، سالِ کامل را می‌گویم.
    گاهی فاصلهٔ آن سال و سالِ جاری موجب تعجبشان می‌شود و علتش را می‌پرسند. می‌گویم: «می‌خواهم این تاریخ تلنگری باشد که در میان این‌همه روزمرگی، فراموششان نکنم.»
    لحظه‌ای سکوت می‌کنند و بعد هم برایشان طلب رحمت و آمرزش می‌کنند.

    و من این را دوست دارم.
    شاید ماندگارترین شکل دوست داشتن همین باشد:
    اینکه نگذاری کسی که دوستش داشته‌ای، با رفتنش یک‌باره از جهان محو شود.

    #مادر #پدر #بابا

  3. دو سال از رفتنت گذشت. چطور باور کنم...

    #مادر

  4. انسان گاهی ناخودآگاه غم و اندوه درونش را سرکوب می‌کند.
    زمانی به خودش می‌آید و می‌بیند احساسات و عواطفش بسی شکننده شده‌اند و آماده‌اند تا با کمترین تحریک بیرونی به درجهٔ انفجار برسند.
    ممکن است حتی تا مدتی طولانی نداند چرا به آستانهٔ انفجار رسیده است، اما فقط کافی است که آن سرکوب پنهان خودش را نشان بدهد.
    پس از آن آرامشی دست خواهد داد که هرچند کامل نیست، اما ثمرهٔ تخلیهٔ آزادانهٔ عواطف است.

    #مادر #پدر #بابا

  5. @fzero
    مرحوم مادرم دخل و خرج خانه را سال‌ها و تا آخرین روزهای حیاتش با خطی خوانا می‌نوشت.
    یک شب که دفاتر این سال‌ها را ورق می‌زدم، متوجه شدم دستخطش هرچه گذشته در اثر پارکینسون لرزان و لرزان‌تر شده.
    ناموزون شدن تدریجی دستخطش من را بی‌اختیار به گریه انداخت... .

    #مادر

  6. روزهای اول جنگ، منزل مادری را با همهٔ خاطراتش فروختیم و من هم جابه‌جا شدم به آپارتمانی نقلی، اما دوست‌داشتنی .

    مادرم در زمان حیاتش آرزو داشت این خانه را بفروشد و در جایی جمع‌وجور و نقلی ساکن شود.
    قسمتِ خودش نشد، اما من را به همین آرزو رساند. 🌷

    #مادر

  7. ما با عشق به سرزمین نه، بلکه با باز تولید نگاه مالکیتی و زن ستیزانه طرفیم

    امروز داشتم یک مطلبی را می‌خواندم که با این جمله هیتلر مواجه شدم. "پست‌ترین انسان‌ها کسانی هستند که در تصرف کشورهایشان با من همکاری کردند، چون وطن، مادر است و آنها کمک کردند تا من بر مادر شأن مسلط شوم." این جمله نشان می‌دهد که اصطلاحاتی مثل: مادر و وطن، خاک و زن چگونه […]

    anarchistfront.noblogs.org/pos

  8. یکی از نوه‌ها زنگ زد برای احوال‌پرسی. لابه‌لای حرف‌هایش متوجه شدم دستکش ندارد.

    از ذهنم گذشت دستکش‌های مادرم را که هم گرمند و هم خوش‌رنگ هدیه کنم به او.
    این‌طوری وقتی دستش کند، حس می‌کند مادربزرگش دست‌هایش را توی دستش گرفته.

    #مادر

  9. قسمتی از فیلم «مادر» ساختهٔ علی حاتمی:

    «سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع‌پلو».

    #مادر

  10. فردا تولد یکی از نوه‌هاست.
    امسال از طرف مامان و بابا هدیه می‌دهم. 🎂

    #مادر #بابا

  11. فیلم «عزیز» چقدر تکان‌دهنده است.
    کسانی که تجربهٔ نگهداری و مراقبت از بیمار مبتلا به #آلزایمر را دارند، اهمیت این فیلم را بهتر درک می‌کنند... .

    #گذشت #مادر #عشق

  12. روشن کردن شمع در منزل «سید اسماعیل شاه‌حیدری» معروف به «آقای شاه» و به یاد مرحوم مادرم که اگر می‌بود...

    #مادر

  13. یک سال از رفتنت گذشت.
    کاش تا زمانی که فرصتش را داشتم، بیشتر محبت می‌کردم. کاش بیشتر قدر بودنت را می‌دانستم.
    افسوس که برای این پشیمانی‌ها دیر شده است، خیلی دیر... .

    #مادر #سوگ

  14. مادرم در زمان حیاتش گاهی برای نوه‌هایش پیتزا سفارش می‌داد و خودش هم با اینکه ریشه در نسل قدیم داشت کنارشان می‌نشست و همراهی‌شان می‌کرد.
    می‌خواهم بگویم که از پیتزا خوردن همراه او خاطره دارند.

    امشب که با یکی از نوه‌ها تلفنی حرف می‌زدم گفت عمو من سه‌شنبه می‌آیم آنجا. برایم شام خوشمزه درست کن.
    گفتم به یاد مامان‌جون (مادرم را با این اسم صدا می‌زد) برایت پیتزا می‌گیرم.
    از خوشحالی ذوق‌مرگ شد.

    #مادر

  15. امسال خودم سفرهٔ افطار را می‌چینم...

    #مادر

  16. صبحی که رفته بودم سرِ خاک #مادر، توی راه برگشت یک نفر شیرینی نارنجکی (نون‌خامه‌ای) خیرات می‌کرد!

    بی‌سابقه بود، اما با وجود نامتعارف بودنش باید اقرار کنم از کارش خوشم آمد.
    از این شیرینی نمی‌شود گذشت.

  17. زمستانِ امسال بی شما زمستان‌تر است...

    #مادر #پدر

  18. یکی دو روز است که نشانه‌های نزدیک شدن به پاییز دیده می‌شود.
    دلگیری این فصل غصهٔ نبودنت را دو چندان کرده است... .

    #مادر

  19. یک بدی عینک این است که نمی‌شود با خیال راحت گریه کرد...!

    #مادر

  20. امروز مطابق عرف از سیاه‌پوشی درآمدم.
    امیدوارم در آیندهٔ پیشِ‌رو به‌گونه‌ای زندگی کنم که موجب شادی مادرم باشد.

    از دوستانی که در چهل روز گذشته با پیام‌های محبت‌آمیزشان تسلابخش خاطرم بودند تشکر می‌کنم و امیدوارم همگی بر من ببخشایند که اندوهم را با آن‌ها تقسیم کردم.

    #مادر

  21. فردا چهلم مادرم است.
    اگر مایل بودید و زحمتی هم نیست، ممنون می‌شوم که به هر نحوی که به آن معتقد هستید برایشان طلب خیر و رحمت کنید.
    سپاسگزارم.

    #مادر

  22. تمام شد!
    او رفته است و دیگر نیست... .

    #مادر

  23. مادر من توانایی و هنر خاصی در شستن هرچیزی داره، برای مثال تمام پیراهن‌های راحتی بابا در اولین دور ماشین از سفید، به زرد، سبز یا صورتی تغییر رنگ می‌دن، ایضا لباس‌های ما هم همینطور اما در تازه‌ترین اقدام مادر اقدام به شستن پرده حمام کرده... و طی اقدامی طرح پرده حمام ناپدید شده!
    الان پرده گل‌گلی بامزه حمام به یک عدد سطح صاف و سفید بدون طرح تبدیل شده... خودش هنوز تو شوکه که قانونا نباید اینطور می‌شد! #هنر #هنرمند #مادر #دیویدکاپرفیلد