#انزلی — Public Fediverse posts
Live and recent posts from across the Fediverse tagged #انزلی, aggregated by home.social.
-
عجب روز خوبی بود 😀
برگها رو با جاروبرقی باغبونی از حیاط و پارکینگ و باغچه جمع کردم و بردم تحویل دادم به مرکز بازیافت شهر.
کاغذها و کارتنهایی رو هم که این مدت خیلی زیاد جمع شده بود کوچیک کردم و بردم سطل بازیافت کاغذ.
دیدم آخرین روزهاییه که میشه منقل روشن کرد، خانواده رو به گوشت و ذرت و فلفل و پنیر کبابی مهمون کردم. قبلش رفتم بعضی از چیزهاش رو که نداشتیم خریدم.
به عنوان حسن ختام هم با #فسقل_مربوطه رفتیم #بادبادکبازی. فکر کنم آخرین باری که #بادبادک هوا کردم بیش از ۳۰ سال پیش تو #انزلی بود.
-
عجب روز خوبی بود 😀
برگها رو با جاروبرقی باغبونی از حیاط و پارکینگ و باغچه جمع کردم و بردم تحویل دادم به مرکز بازیافت شهر.
کاغذها و کارتنهایی رو هم که این مدت خیلی زیاد جمع شده بود کوچیک کردم و بردم سطل بازیافت کاغذ.
دیدم آخرین روزهاییه که میشه منقل روشن کرد، خانواده رو به گوشت و ذرت و فلفل و پنیر کبابی مهمون کردم. قبلش رفتم بعضی از چیزهاش رو که نداشتیم خریدم.
به عنوان حسن ختام هم با #فسقل_مربوطه رفتیم #بادبادکبازی. فکر کنم آخرین باری که #بادبادک هوا کردم بیش از ۳۰ سال پیش تو #انزلی بود.
-
عجب روز خوبی بود 😀
برگها رو با جاروبرقی باغبونی از حیاط و پارکینگ و باغچه جمع کردم و بردم تحویل دادم به مرکز بازیافت شهر.
کاغذها و کارتنهایی رو هم که این مدت خیلی زیاد جمع شده بود کوچیک کردم و بردم سطل بازیافت کاغذ.
دیدم آخرین روزهاییه که میشه منقل روشن کرد، خانواده رو به گوشت و ذرت و فلفل و پنیر کبابی مهمون کردم. قبلش رفتم بعضی از چیزهاش رو که نداشتیم خریدم.
به عنوان حسن ختام هم با #فسقل_مربوطه رفتیم #بادبادکبازی. فکر کنم آخرین باری که #بادبادک هوا کردم بیش از ۳۰ سال پیش تو #انزلی بود.
-
عجب روز خوبی بود 😀
برگها رو با جاروبرقی باغبونی از حیاط و پارکینگ و باغچه جمع کردم و بردم تحویل دادم به مرکز بازیافت شهر.
کاغذها و کارتنهایی رو هم که این مدت خیلی زیاد جمع شده بود کوچیک کردم و بردم سطل بازیافت کاغذ.
دیدم آخرین روزهاییه که میشه منقل روشن کرد، خانواده رو به گوشت و ذرت و فلفل و پنیر کبابی مهمون کردم. قبلش رفتم بعضی از چیزهاش رو که نداشتیم خریدم.
به عنوان حسن ختام هم با #فسقل_مربوطه رفتیم #بادبادکبازی. فکر کنم آخرین باری که #بادبادک هوا کردم بیش از ۳۰ سال پیش تو #انزلی بود.
-
وقتی رسیدیم کلن، با هم از قطار پیاده شدیم، دست دادیم و روز خوبی رو برای هم آرزو کردیم و رفتیم. به همین سادگی.
این روزها دارم آلبوم «سیگما» رو ازش گوش میکنم، به ویژه قطعهای به نام «بهمن». اون جاییش که میگه: «من: آنکه رفت و هیچ زمان برنگشت! من»
https://www.shahinnajafimusic.com/sigma(۲ از ۲)
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی -
وقتی رسیدیم کلن، با هم از قطار پیاده شدیم، دست دادیم و روز خوبی رو برای هم آرزو کردیم و رفتیم. به همین سادگی.
این روزها دارم آلبوم «سیگما» رو ازش گوش میکنم، به ویژه قطعهای به نام «بهمن». اون جاییش که میگه: «من: آنکه رفت و هیچ زمان برنگشت! من»
https://www.shahinnajafimusic.com/sigma(۲ از ۲)
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی -
وقتی رسیدیم کلن، با هم از قطار پیاده شدیم، دست دادیم و روز خوبی رو برای هم آرزو کردیم و رفتیم. به همین سادگی.
این روزها دارم آلبوم «سیگما» رو ازش گوش میکنم، به ویژه قطعهای به نام «بهمن». اون جاییش که میگه: «من: آنکه رفت و هیچ زمان برنگشت! من»
https://www.shahinnajafimusic.com/sigma(۲ از ۲)
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی -
وقتی رسیدیم کلن، با هم از قطار پیاده شدیم، دست دادیم و روز خوبی رو برای هم آرزو کردیم و رفتیم. به همین سادگی.
این روزها دارم آلبوم «سیگما» رو ازش گوش میکنم، به ویژه قطعهای به نام «بهمن». اون جاییش که میگه: «من: آنکه رفت و هیچ زمان برنگشت! من»
https://www.shahinnajafimusic.com/sigma(۲ از ۲)
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی -
تو دوران بچگی نمیشناختمش، ولی بعدها فهمیدم که فاصلهٔ خونهٔ مادری شاهین نجفی تو انزلی تا خونهٔ ما چندصد متر بیشتر نبود. بعدها یک بار که داشتم از گوتینگن (از دیدن احسان و الهام) برمیگشتم کُلن، توی قطار، خودش و همسرش رو دیدم که از برلین میاومدن. بعد از سلام و عرض ادب متقابل، گفتم «راستی، من بچهٔ امامزادهام!» چشماش چهارتا شد و با مکث و شک ازم پرسید «امامزادهٔ *انزلی*؟» یه دفعه انگار که یاد اون دوران افتاده باشه آهی کشید و گفت «آره من یه دورهای اون جا بودم.»
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی
(۱ از ۲) -
تو دوران بچگی نمیشناختمش، ولی بعدها فهمیدم که فاصلهٔ خونهٔ مادری شاهین نجفی تو انزلی تا خونهٔ ما چندصد متر بیشتر نبود. بعدها یک بار که داشتم از گوتینگن (از دیدن احسان و الهام) برمیگشتم کُلن، توی قطار، خودش و همسرش رو دیدم که از برلین میاومدن. بعد از سلام و عرض ادب متقابل، گفتم «راستی، من بچهٔ امامزادهام!» چشماش چهارتا شد و با مکث و شک ازم پرسید «امامزادهٔ *انزلی*؟» یه دفعه انگار که یاد اون دوران افتاده باشه آهی کشید و گفت «آره من یه دورهای اون جا بودم.»
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی
(۱ از ۲) -
تو دوران بچگی نمیشناختمش، ولی بعدها فهمیدم که فاصلهٔ خونهٔ مادری شاهین نجفی تو انزلی تا خونهٔ ما چندصد متر بیشتر نبود. بعدها یک بار که داشتم از گوتینگن (از دیدن احسان و الهام) برمیگشتم کُلن، توی قطار، خودش و همسرش رو دیدم که از برلین میاومدن. بعد از سلام و عرض ادب متقابل، گفتم «راستی، من بچهٔ امامزادهام!» چشماش چهارتا شد و با مکث و شک ازم پرسید «امامزادهٔ *انزلی*؟» یه دفعه انگار که یاد اون دوران افتاده باشه آهی کشید و گفت «آره من یه دورهای اون جا بودم.»
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی
(۱ از ۲) -
تو دوران بچگی نمیشناختمش، ولی بعدها فهمیدم که فاصلهٔ خونهٔ مادری شاهین نجفی تو انزلی تا خونهٔ ما چندصد متر بیشتر نبود. بعدها یک بار که داشتم از گوتینگن (از دیدن احسان و الهام) برمیگشتم کُلن، توی قطار، خودش و همسرش رو دیدم که از برلین میاومدن. بعد از سلام و عرض ادب متقابل، گفتم «راستی، من بچهٔ امامزادهام!» چشماش چهارتا شد و با مکث و شک ازم پرسید «امامزادهٔ *انزلی*؟» یه دفعه انگار که یاد اون دوران افتاده باشه آهی کشید و گفت «آره من یه دورهای اون جا بودم.»
#واقعی #انزلی #شاهین_نجفی
(۱ از ۲) -
امروز وقتی پای تلفن از بابام پرسیدم که چرا وقتی به محل کارش زنگ زدم، گوشی رو برنداشت، خیلی طبیعی گفت که آخه این بار گاز اشکآور چشمش رو (که از قبل کمبیناست و مشکل داره) اذیت کرده و برای همین زودتر اومده خونه.
انگار خیلی وقته که بساط همینه! من اصلاً فکر نمیکردم که #انزلی هم (که تا خرخره زیر یوغ گروههای فشار و فسادهای مالی بین خودشونه) این قدر شلوغ باشه. این قدر به فکرم مطمئن بودم که حتی تا حالا ازشون نپرسیده بودم که تو شهر چه خبره. هنوز در عجبم!
-
امروز وقتی پای تلفن از بابام پرسیدم که چرا وقتی به محل کارش زنگ زدم، گوشی رو برنداشت، خیلی طبیعی گفت که آخه این بار گاز اشکآور چشمش رو (که از قبل کمبیناست و مشکل داره) اذیت کرده و برای همین زودتر اومده خونه.
انگار خیلی وقته که بساط همینه! من اصلاً فکر نمیکردم که #انزلی هم (که تا خرخره زیر یوغ گروههای فشار و فسادهای مالی بین خودشونه) این قدر شلوغ باشه. این قدر به فکرم مطمئن بودم که حتی تا حالا ازشون نپرسیده بودم که تو شهر چه خبره. هنوز در عجبم!
-
امروز وقتی پای تلفن از بابام پرسیدم که چرا وقتی به محل کارش زنگ زدم، گوشی رو برنداشت، خیلی طبیعی گفت که آخه این بار گاز اشکآور چشمش رو (که از قبل کمبیناست و مشکل داره) اذیت کرده و برای همین زودتر اومده خونه.
انگار خیلی وقته که بساط همینه! من اصلاً فکر نمیکردم که #انزلی هم (که تا خرخره زیر یوغ گروههای فشار و فسادهای مالی بین خودشونه) این قدر شلوغ باشه. این قدر به فکرم مطمئن بودم که حتی تا حالا ازشون نپرسیده بودم که تو شهر چه خبره. هنوز در عجبم!
-
امروز وقتی پای تلفن از بابام پرسیدم که چرا وقتی به محل کارش زنگ زدم، گوشی رو برنداشت، خیلی طبیعی گفت که آخه این بار گاز اشکآور چشمش رو (که از قبل کمبیناست و مشکل داره) اذیت کرده و برای همین زودتر اومده خونه.
انگار خیلی وقته که بساط همینه! من اصلاً فکر نمیکردم که #انزلی هم (که تا خرخره زیر یوغ گروههای فشار و فسادهای مالی بین خودشونه) این قدر شلوغ باشه. این قدر به فکرم مطمئن بودم که حتی تا حالا ازشون نپرسیده بودم که تو شهر چه خبره. هنوز در عجبم!
-
ناگهان نصفهشبی یاد فاصلهٔ بین ترمینال غرب و ایستگاه اتوبوسهای داخل شهری میدون آزادی افتادم. همون راه غریبی که وقتی شبونه از انزلی راه میافتادم و شیش صبح میرسیدم، باید توی گرگ و میش صبح #تهران پیاده میرفتمش تا بتونم سوار خط واحد (اون اواخر، بیآرتی) بشم و برم به سمت انقلاب.
توی اون راه بزرگترین مشکلم (البته بعد از بیخوابی و بدخوابی) اغلب کیسههای سنگین نارنج بود که بنا به وظیفهٔ شرعی و میهنی باید از باغ خونهمون تو #انزلی با خودم میآوردم تهران.
-
ناگهان نصفهشبی یاد فاصلهٔ بین ترمینال غرب و ایستگاه اتوبوسهای داخل شهری میدون آزادی افتادم. همون راه غریبی که وقتی شبونه از انزلی راه میافتادم و شیش صبح میرسیدم، باید توی گرگ و میش صبح #تهران پیاده میرفتمش تا بتونم سوار خط واحد (اون اواخر، بیآرتی) بشم و برم به سمت انقلاب.
توی اون راه بزرگترین مشکلم (البته بعد از بیخوابی و بدخوابی) اغلب کیسههای سنگین نارنج بود که بنا به وظیفهٔ شرعی و میهنی باید از باغ خونهمون تو #انزلی با خودم میآوردم تهران.
-
ناگهان نصفهشبی یاد فاصلهٔ بین ترمینال غرب و ایستگاه اتوبوسهای داخل شهری میدون آزادی افتادم. همون راه غریبی که وقتی شبونه از انزلی راه میافتادم و شیش صبح میرسیدم، باید توی گرگ و میش صبح #تهران پیاده میرفتمش تا بتونم سوار خط واحد (اون اواخر، بیآرتی) بشم و برم به سمت انقلاب.
توی اون راه بزرگترین مشکلم (البته بعد از بیخوابی و بدخوابی) اغلب کیسههای سنگین نارنج بود که بنا به وظیفهٔ شرعی و میهنی باید از باغ خونهمون تو #انزلی با خودم میآوردم تهران.
-
ناگهان نصفهشبی یاد فاصلهٔ بین ترمینال غرب و ایستگاه اتوبوسهای داخل شهری میدون آزادی افتادم. همون راه غریبی که وقتی شبونه از انزلی راه میافتادم و شیش صبح میرسیدم، باید توی گرگ و میش صبح #تهران پیاده میرفتمش تا بتونم سوار خط واحد (اون اواخر، بیآرتی) بشم و برم به سمت انقلاب.
توی اون راه بزرگترین مشکلم (البته بعد از بیخوابی و بدخوابی) اغلب کیسههای سنگین نارنج بود که بنا به وظیفهٔ شرعی و میهنی باید از باغ خونهمون تو #انزلی با خودم میآوردم تهران.
-
وقتی کلاس اول دبستان بودم، یادمه که توی مدرسه از ما پول جمع میکردند (بله، از ما دانشآموزهای یک مدرسهٔ دولتی در بخش نسبتاً فقیر شهر) برای کمک به ساخت مسجدی که قرار بود نماز جمعههای شهر کوچیکمون به زودی! توش برگزار بشه.
سی سال بعدش، یعنی دیروز، با تاکسی از کنار اون #مسجد رد شدم. در یک منطقهٔ مرکزی شهر و کنار خیابون اصلی.
ساختش هنوز تموم نشده، ولی میتونم تصور کنم که به همین بهانه چه جیبهایی پر نشده و چه مفاسد مالیای که شکل نگرفته. #فساد در مدیریت شهری #انزلی همیشه شگفتزدهام کرده و میکنه.
-
وقتی کلاس اول دبستان بودم، یادمه که توی مدرسه از ما پول جمع میکردند (بله، از ما دانشآموزهای یک مدرسهٔ دولتی در بخش نسبتاً فقیر شهر) برای کمک به ساخت مسجدی که قرار بود نماز جمعههای شهر کوچیکمون به زودی! توش برگزار بشه.
سی سال بعدش، یعنی دیروز، با تاکسی از کنار اون #مسجد رد شدم. در یک منطقهٔ مرکزی شهر و کنار خیابون اصلی.
ساختش هنوز تموم نشده، ولی میتونم تصور کنم که به همین بهانه چه جیبهایی پر نشده و چه مفاسد مالیای که شکل نگرفته. #فساد در مدیریت شهری #انزلی همیشه شگفتزدهام کرده و میکنه.